دیگه وقت بری وبگردی ندارم دلیلش هم این وروجکه
پسرم امیرحسین



+
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390 4:49 توسط مسعود
|

خدایا این بار - برای تو می نویسم ...
آشفته زمانی است ...
نمی دانم از این دنیا و مردمانش چه بگویم ؟ از مهر تو و بی مهر ی مردمانت !
و از ناشکیبایی خود شرمنده ام ... کمکم کن!
+
نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390 18:15 توسط مسعود
|
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
. ....
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم .... (هـ ا ـ سایه)
+
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387 20:50 توسط مسعود
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
امادر صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ـ روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟شايدامروز نيز روز مبادا باشد !
= = = == = = = = = = = = = = = = = = = = =
قیصر امينپور ــ نماد آرامش و اعتدال در شعر معاصر
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386 0:5 توسط مسعود
|
” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “...
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386 19:13 توسط مسعود
|
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند....
ابتهاج(سایه)
+
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 0:39 توسط مسعود
|
چرا دیگر نمی تابد؟ چرا اینگونه ساکت شد؟ گل سرخ خیال لحظه های غربت و محنت چرا تسلیم محض سرنوشت نابرابر شد؟
نمی دانم ..... نمی دانم که بعد زندگی عشق است یا تزویر ؟
نمی دانم که عصر ما ،
وآ ن افسانه شیرین و کهنه قصه لیلی،
همه خواب و خیال است یا همه نسیان ؟
نمی دانــم ....ولی ، آونگ لحظه های شب خیزم
و قطره قطره ی باران ،
به روی شاخه گلها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستی را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت می دهد روزی ...
به امید چنان روزی
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر . . . . .
+
نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385 5:59 توسط مسعود
|
السلام علیک یا اباعبدلله
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند.
وسلام بر عاشوراییان-آنهایی که همواره به خود و خدایشان بازمی گردند...
+
نوشته شده در شنبه 30 دی1385 3:24 توسط مسعود
|