چهارشنبه 8 آبان1387
بیراهه رفته بودم
آن شب....
دستم راگرفته بود و می کشید
زین بعدهمه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
حسین پناهی
سه شنبه 6 فروردین1387
درد گنگ

زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
. ....
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم .... (هـ ا ـ سایه)
چهارشنبه 7 شهریور1386
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
امادر صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ـ روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟شايدامروز نيز روز مبادا باشد !
= = = == = = = = = = = = = = = = = = = = =
قیصر امينپور ــ نماد آرامش و اعتدال در شعر معاصر 
چهارشنبه 9 خرداد1386
” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “...
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“
سه شنبه 25 اردیبهشت1386
در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند....
ابتهاج(سایه)
سه شنبه 21 فروردین1386

که آفتا ب سبزخواهد شد
{عالم پير دگرباره جوان خواهد شد}
حتم دارم چنین است

روزی که او را خواهم دید
غنچه هاي دلش را خواهم چيد
روزي كه تمام شعر-احساس
و هستي ام را نثارش مي كنم ....
بی شک - چنين است

به اميد آن روز شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر . . . .
سه شنبه 22 اسفند1385

درکویر آرزوها - قحطی آمال دنیا !!
من گلي پژمرده هستم در سرابي
آرزومند نگاهي_ دست ياري ......
شنبه 14 بهمن1385
طلوع دوباره آفتاب
چرا دیگر نمی تابد؟ چرا اینگونه ساکت شد؟ گل سرخ خیال لحظه های غربت و محنت چرا تسلیم محض سرنوشت نابرابر شد؟
نمی دانم ..... نمی دانم که بعد زندگی عشق است یا تزویر ؟
نمی دانم که عصر ما ،
وآ ن افسانه شیرین و کهنه قصه لیلی،
همه خواب و خیال است یا همه نسیان ؟
نمی دانــم ....ولی ، آونگ لحظه های شب خیزم
و قطره قطره ی باران ،
به روی شاخه گلها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستی را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت می دهد روزی ...
به امید چنان روزی
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر . . . . .
شنبه 30 دی1385
چهارشنبه 6 دی1385
... از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
... لبخندی زد و پاسخ داد:« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» 
جواب داد.... «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست او دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار!، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه» . . . . .

